فرار به سمت جبهه
مي خواستم به جبهه بروم و پدرم رضايت نميداد. تا اينكه با کلی دوز و کلک از خانه فرار کردم و رفتم پایگاه بسیج. فرماندهان بسيج گفتند: «اول یک رژه در شهر میرویم و بعدش اعزام! »
از ترس پدر و مادرم كه مبادا مرا در خيابان ببينند، به رژه نرفتم و پشت یک عکس بزرگ از امام پنهان شدم. موقع حرکت هم پرده ماشین را کشیدم تا آنها متوجه من نشوند.
بعدها که از جبهه تماس گرفتم؛ پدرم گفت:
«خاک بر سرت! ما وقتي ديديم با اين همه اشتياق ميخواي بري؛ برات آجیل و میوه آورده بودیم که با خودت ببری جبهه!»
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۱۲ ساعت 18:23 توسط
|