« شبهای امتحان »
بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود / این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟!
مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده / گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود !
بازبه افراط زدم * ، گیج شدم قاط زدم / قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود !
مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه / به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود !
مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست / خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود !
هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او / چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود
رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو / این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود
توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم / خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود !!!
" مشروط الشعرا "
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۳/۱۴ ساعت 10:52 توسط
|